تبليغاتX

•ŞÞŏŖŦŷ 太 ĞįŘĻ•
•ŞÞŏŖŦŷ 太 ĞįŘĻ•

 

وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ 

 و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَلَمین

•太•

•太•太•

•太•太•太•太•

•太•太•太•太•太•太•

•太•太•太•太•太•太•太•太•太•

•太•太•太•太•太•太•太•太•太•太•太•太•

 

 

•太•太•太•太•太•太•太•太•太•太•太•太•

•太•太•太•太•太•太•太•太•太•

•太•太•太•太•太•太•

•太•太•太•太•

•太•太•

•太•

به وب دُخــــــتَر جِلــــــف خُوش اُومَــــــــدین  

 قوانین من:

تبادل لینک: تنها با کسانی که بهم سر بزنن تبادل لینک می کنم.

نظرات: تنها نظراتی تایید میشود که مربوط به پست من باشه نظراتی که فقط واسه

دعوت کردن باشه رو تایید نمیکنم مگر اینکه خواسته باشن منو مطلع کنن که آپ کردن.

دوستانی که بهم سر نزنن رو هر ماه از لینکدونی پاک میکنم.

هر سوالی هم در مورد من و فرهاد داشتین بپرسین جواب میدم.

•:•--•:•--•:•--•:•--•:•--•:•--

آشنایی: .../۱۲/۱۳۸۹

جدایی: ۱۴/۰۱/۱۳۹۰

بازگشت: ۱۳/۶/۱۳۹۰

تاریخ ایجاد وبلاگ ۱۶/۶/۱۳۹۰

تاریخ در جریان قرار گرفتن مامان فرهاد: ۱۲/۰۷/۱۳۹۰

تاریخ در جریان قرار گرفتن بابای فرهاد: ۱۸/۱۲/۱۳۹۰

•:•--•:•--•:•--•:•--•:•--•:•--

تولد دخی جلفه: ۹اردیبهشت

تولد فرهاد جونی: ۲۳شهریور

•:•--•:•--•:•--•:•--•:•--•:•--

تحصیلات دخی جلفه: کارشناسی کامپیوتر و در حال تحصیل

تحصیلات فرهاد جونی: کارشناسی کامپیوتر و در حال تحصیل

 •:•--•:•--•:•--•:•--•:•--•:•--

سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 23:16 بهـ دستانــ•ŞÞŏŖŦŷ 太 ĞįŘĻ•|

به آدرس جدیدم سر بزنید اینجا واسه همیشه بسته شد.

پایین روی نوشته کلیک کنی تا بری توی وبلاگ جدیدم.

 

ŠρОЯђЧÏפ ЯГ⋦❀⇜ ⇝❀⋧

 

دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 13:3 بهـ دستانــ•ŞÞŏŖŦŷ 太 ĞįŘĻ•| |
دیشب که چهارشنبه سوری بود ما هر سال جلو خونمون آتیش روشن میکنیم

با داداشام و دوستاش ترقه و کنده و اینا

دیشب هم زن داییم و پسرداییم و زنش اومده بودن خونمون

بچشون مریضه اوردنش دکتر

دیروز هم نصف دندونمو کشیدم بقیشو باید جراحی کنم

امروز هم به آقا اس میدم میگم خسته نباشی میگه ممنون

از صبح هم هیچی بهم اس نداده

سرسنگین شده

با همکارمون هم امروز بحثم شد سر توضیحاتی که باید توی موافقتنامه بنویسم

هیچ کس به من اهمیت نمیده خسته شدم

این کارشناسه فکر میکنه خودش خیلی مخه و اینا

من الان دوساله دارم اینکارو انجام میدم حرف منو قبول نداره

آخرش هم حرف من درست میشه

بهم باد کرده همه ی کارا رو هم میگه خودم انجام بدم

حتی گندکاریهای خودشو

خدایا بهم صبر بده تا بتونم با مشکلات کنار بیام

خدایا حس میکنم رابطمون داره سرد میشه خودت کمکمون کن درست شه

خدایا دوست دارم توکل به خودت

 

چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 12:25 بهـ دستانــ•ŞÞŏŖŦŷ 太 ĞįŘĻ•| |
سلام

دوستان برام دعا کنید دعا کنید کارم درست شه

خدایا خودت همه چی رو درست کن

چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 20:57 بهـ دستانــ•ŞÞŏŖŦŷ 太 ĞįŘĻ•| |
۱- قول داده در آینده اگه گازش گرفتم دعوام نکنه

 مثل الان پسر خوبی باشه بشینه و صداش درنیاد

۲- قول داده اگه خواب بود انگولش کردم بهم چیزی نگه

۳- قول داده مثل الان بریم کنار جوی آب بیرون شهر

۴- قول داده هر ماه بریم دوچرخه سواری البته به جز زمستونا

۵- قول های آینده همینجا اضافه میشه

شنبه سیزدهم اسفند 1390 18:38 بهـ دستانــ•ŞÞŏŖŦŷ 太 ĞįŘĻ•| |
سلام

شدیدا سرما خوردم اما با این وضعم رفتم رای دادم

گلودردم شدید

دلــــــــــــم هوس آلوچــــــــــــه کرده

دلــــــــــم هوس لیــــــــموترش کرده

موخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوام

جمعه دوازدهم اسفند 1390 10:56 بهـ دستانــ•ŞÞŏŖŦŷ 太 ĞįŘĻ•| |
سلام

توی همین ماه پارسال من و فرهاد توی کلوب با هم آشنا شدیم

یادش بخیر چه زود گذشت

سالگرد آشناییمون مبالک

کسی نیست که تبریک بگه خودم باید تبریک بگم

 

شنبه ششم اسفند 1390 23:38 بهـ دستانــ•ŞÞŏŖŦŷ 太 ĞįŘĻ•| |
سلام

پنچ شنبه به دوستم (میترا) اس دادم گفتم سلام چه خبر

تازه عروسه ۲۲بهمن عروسیش بود 

گفت علیک خرمشهر فتح شد با یک قیام خونین

گفتم دردناک و جانسوز نیز بود؟

گفت آری بسیار زیاد

گفتم فتح خرمشهر رو به فتح کننده ی آن تبریک بسیار میگویم چند مرحله داشت؟

گفت یک مرحله که به اندازه ی هزارسال طول کشید

پ.ن:

آقا فرهاد یادت باشه شش ماه اول زندگی تحریمی ها

شنبه ششم اسفند 1390 23:32 بهـ دستانــ•ŞÞŏŖŦŷ 太 ĞįŘĻ•| |

ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ❤ سلام ❤ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ

ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ❤ یادتونه ۲۵بهمن چه مناسبتی بود؟ ❤ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ

ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ❤ آره درسته ولنتاین، این روز از روز عشق ایرانیان گرفته شده ❤ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ

ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ❤ حالا هم واسه همه روز ولنتاین ۲۵بهمن جا افتاده ❤ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ

ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ❤ بیایید روز عشق خود را زنده کنیم ❤ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ

ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ❤ سپندار مزگان روز عشق ایرانیان باستان ❤ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ

ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ❤ به تمامی عاشقان تبریک میگم ❤ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ

پ.ن:

فرهادم این روز رو بهت تبریک میگم نفسم.

پ.ن۲:

آقا فرهاد سرکار سرش شکسته اصلا دوسش ندالم

چون بهش گفتم مواظب خودت باش ولی گوش نداد

الهی خانمی فدات بشه دوس ندارم حتی یه خراش کوشولو بفته رو بدنت

بیشتر مواظب خودت باش

پ.ن۳:

روز مهندس رو هم به خودم و فرهاد که میشیم مهندسان آینده

و همچنین شما دوستان عزیز که قراره مهندس بشین

یا شدین تبریک میگممممممممممممم

 

پنجشنبه چهارم اسفند 1390 19:54 بهـ دستانــ•ŞÞŏŖŦŷ 太 ĞįŘĻ•| |
سلام

امروز کنکور ارشد دادم

فرهاد بهم قول داده واسه همیشه باهام بمونه هم توی سختی هم توی شادی

واسمون دعا کنین

جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 21:49 بهـ دستانــ•ŞÞŏŖŦŷ 太 ĞįŘĻ•| |
در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود
 
فضیلت ها و تباهی ها همه جا شناور بودند .

روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت : بیایید یک بازی بکنیم مثلا ً قایم باشک .


همه از پیشنهاد او شاد شدند . دیوانگی فورا ً فریاد زد : من چشم میگذارم .

از آن جایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد
 
همه قبول کردند که او چشم بگذارد و او به دنبال آنها بگردد .

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست
 
و شروع به شمردن کرد : یک   دو   سه . . .

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد .
 
 خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد .
 
اصالت در میان ابرها پنهان شد . هوس به مرکز زمین رفت .
 
طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد .

دیوانگی مشغول شمردن بود : ۷۹ و ۸۰ و همه پنهان شده بودند به جز عشق
 
 که مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد .

جای تعجب هم نیست می دانیم که پنهان کردن عشق مشکل است .


در همین حال دیوانگی به پایان شمارش رسید : ۹۵ و ۹۶ و . . .

هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در بین یک بوته رز پنهان شد .

دیوانگی فریاد زد که دارم می آیم .

اولین کسی را که پیدا کرد تـنبلی بود زیرا تـنبلی تـنبلیش آمده بود جایی پنهان شود .

لطافت را یافت که به  شاخ ماه آویزان بود . دروغ ته چاه .
 
هوس در مرکز زمین . یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق .

او از یافتن عشق ناامید شده بود .

حسادت در گوش هایش زمزمه کرد که تو فقط عشق را باید پیدا کنی
 
 و او پشت بوته گل رز است .

دیوانگی شاخه ی چنگک مانندی را از درخت کند
 
 و با شدت و هیجان زیادی آن را در بوته گل فرو کرد .

دوباره ... دوباره ...  تا با صدای ناله ای متوقف شد .


عشق از پشت بوته بیرون آمد . با دست هایش صورت خود را پوشانده بود
 
و از میان انگشت هایش قطرات خون بیرون می زد .

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند .
 
او نمی توانست جایی را ببیند او کور شده بود .

دیوانگی گفت : من چه کردم؟   من چه کردم؟  
 
چگونه می توانم تو را درمان کنم
 
و عشق پاسخ داد : تو نمی توانی مرا درمان کنی
 
 اما اگر می خواهی کاری کنی راهنمای من شو .
 
 و از آن روز است که عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار او.
یکشنبه نهم بهمن 1390 18:32 بهـ دستانــ•ŞÞŏŖŦŷ 太 ĞįŘĻ•| |
سلام

امتحانات بد نیست ولی امروز امتحان طراحی وب داشتم

 نمیدونم چیکار کردم خیلی سخت بود

خب از درس بگذریم

امروز زن عموم و دختراش اومدن خونه ما

با هم رفتیم واسه دخی عمو جهیزیه بخریم

عروس که دخی عموی بنده می باشد متولد 71 و داماد متولد 70

تابستون عروسیشونه

منم دلم عروسی میخواد  منم میخوام توی خونه خودمون باشم

با فرهاد خودم و خودش دوتایی

عجب حالی بده مگه نه ؟

وای امروز مرده بودیم از خنده رفتیم در یه مغازه که جهیزیه رو بخریم

یه پسر جوون بود خیلی بچه شوتی بود همش چیز چیز میکرد

یه سوتی خیلی بزرگ هم داد برگشت گفت از این دیگ دِ قِلو ها نمیخوایین ؟

من و دخی عموهامو پسر عموم مرده بودیم از خنده

بعد وسایل رو میخواستیم جا بدیم توی ماشین یه سرویس آشپزخونه خریده بودن

خیلی بزرگ بود جا نمیشد خواستیم عقب ماشین جا بدیم نشد

جعبه عقب هم نمیرفت

بعد گفتن بذاریم جلو حالا پسر عموم اومد صندلی جلو رو بخوابونه

یادش اومد صندلی خوابیده نمیشه

بعد مونده بودیم چیکار کنیم

من گفتم بذارش بالای ماشین دستمون رو از شیشه میاریم بیرون میگیریم

وقتی گذاشتش بالا تازه فهمید شیشه عقب هم پایین نمیاد

وای مرده بودیم از خنده شده بودیم عین پت و مت یا دالتون ها

خلاصه اوردیم پایین بازش کردیم تیکه تیکه جا دادیم عقب ماشین

مامان و زن عمو جاشون نمیشد اونا پیاده رفتن آخه مغازه نزدیک خونه ما بود

وسط راه که رسیدیم به مامانم اینا به پسرعموم گفتم یه بوق بزن در بریم

پسر عموم گفت بوق هم نداریم

وای مردیم از خنده توی دلم گفتم این عموی من گاری داشت بهتر بود

نوبرشه والا

خلاصه اینم از جهیزیه خریدن واسه دخی عمو عجب حال داد

منم میخواممممممممممممممم

ایشالا خوشبخت شه  

 

 

چهارشنبه پنجم بهمن 1390 19:22 بهـ دستانــ•ŞÞŏŖŦŷ 太 ĞįŘĻ•| |

‌برام دعا کنید امتحانام شروع شده الان هم دارم میرم امتحان

چهارشنبه چهاردهم دی 1390 7:14 بهـ دستانــ•ŞÞŏŖŦŷ 太 ĞįŘĻ•| |

2u86d3ac0eujn56gnz3c1 عکس های جدید عاشقانه با شعر فارسی (کارت پستال)

lbqo45b4acruntxl30zf1 عکس های جدید عاشقانه با شعر فارسی (کارت پستال)

چهارشنبه سی ام آذر 1390 18:47 بهـ دستانــ•ŞÞŏŖŦŷ 太 ĞįŘĻ•| |

 

از عجایب عشق همین است :

تنها همان آغوش آرامت می کند که دلت را به درد می آورد .
 

پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 21:55 بهـ دستانــ•ŞÞŏŖŦŷ 太 ĞįŘĻ•| |
 

چرا http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_question.gifما آدما از هم دلگیر میشیم

 و اون لحظه دلمون میخواد زندگیمون به پایان برسه  http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_cry.gif

چرااااااااااااااااااااا http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_eek.gifhttp://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_question.gif

این روزا حالم خوب نیس

خدایا منو ببخش http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_sad.gif

چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 21:20 بهـ دستانــ•ŞÞŏŖŦŷ 太 ĞįŘĻ•| |

 

In

Ruz

Ha

DeLam

KheYLi

GeReFte

KaSh ...

 

سه شنبه پانزدهم آذر 1390 14:5 بهـ دستانــ•ŞÞŏŖŦŷ 太 ĞįŘĻ•| |
 ســـــــــــلام

امروز یه اتفاق خیلی جالب افتاد

من امروز کیف پولمو خونه جا گذاشتم رفتم مغازه خرید کنم دیدم نیس

برگشتم خونه برش داشتم دوباره برگشتم مغازه

خرید کردم اومدم بیرون

بعد رفتم سوار تاکسی شدم رفتم اداره

تا ظهر اداره بودم و قرار بود با همکارم تا مرکز شهر پیاده بریم و بعد بریم خونه

که نامزد خانم همکار اومدن دنبالشون و منم تنها شدم مجبور شدم تا ساعت2بمونم

که با سرویس تا مرکز شهر برم

همکارم که توی اتاق ماست بهم گفت 2تومن داری بهم قرض بدی

گفت من امروز پول همرام نیوردم

منم گفتم باشه آخر وقت میدم

خلاصه آخر وقت شد و قرار شد با سرویس تا مرکز شهر بریم

که از شانس کچل ما سرویس نبود

منم پول همرام نداشتم تازه فهمیدم

همکارمون گفت بیا بریم سوپری کارت هدیه دارم میگم بکشه پول بده به جاش

رفتیم سوپری گفت پول ندارم ما هم ناامید اومدیم بیرون

ما جمعا 1350 تومن میخواستیم تا خونه برسیم

توی راه مردیم از خنده تا حالا توی اینجور بی پولی گیر نکرده بودیم

تا سرچهارراه رفتیم بعد من گشتم توی کیفم دیدم همش 1300 داریم

50تومن کم داشتیم خلاصه سوار تاکسی شدیم و تا مرکز شهر رفتیم

توی تاکسی یه 100تومن دیگه هم پیدا کردم توی کیفم

یعنی جمعا پولمون شد 1400 تومن حتی 50تومن بیشتر از پولی که میخواستیم

وای مرده بودیم از خنده توی تاکسی

من مرکز شهر پیاده شدم مسیر تاکسی به خونه ی همکارم میخورد

من پیاده شدم خداحافظی کردم رفتم اونم با همون تاکسی رفت

وای خدایا چقدر زشته آدم یه روز بی پول باشه

خدایا این بلا رو نصیب کسی نکن که خیلی سخته

سه شنبه یکم آذر 1390 20:51 بهـ دستانــ•ŞÞŏŖŦŷ 太 ĞįŘĻ•| |

قشنگ ترین کلمات عاشقانه که مردها به زنها میگن

گلم ، عزیزم ، قشنگم ، نفسم ، وجودم ، عمرم ، زندگیم ، خانمم ، همه کــَسَم ، دنیای من ، امیدم ، خوشگلم ، خانمی ، پرنسسم ، دلبرکم ، عروسکم ، تاج سرم ، هستی من ، ستاره ی شبهام ، وروجک من ، عسلم ، قلبم ، عشقم ، نازگلم ، گل من ، نیمه ی گمشده ی من ، فسقلی من ، پروانه ی من ، آرامش بخش زندگیم ، تربچه ی من ، چغندرم ، تنها دلیل بودنم ، عمر دوباره ی من ، شادی بخش زندگیم ، بانوی من ، رویای من ، جیگرم ، جیگر طلا ، خانم بلا

اینایی که پررنگه رو فرهاد بهم گفته. 

شما هم اگه غیر از اینا چیزی بلدینتا بذارم  بگین

قشنگ ترین کلمات عاشقانه ای که زنها به مردها میگن

آقایی ، آقای من ، عشقم ، سرورم ، نفسم ، گلم ، تکیه گاه من ، تنها امیدم ، شاهزاده ی رویاهام ، همه زندگیم ، دلبرم ، عمرم ، شریک زندگیم

اونایی که پر رنگه من به فرهاد میگم.

دیگه چیزی یادم نمیاد شما هم اگه کلمه ای به ذهنتون اومد بگین تا بذارم.

جمعه بیست و هفتم آبان 1390 11:1 بهـ دستانــ•ŞÞŏŖŦŷ 太 ĞįŘĻ•| |
 سلام  

 دیروز مامان فرهاد با مامان من حرف زده

 امروز هم رفته بودیم بهشت زهرا بیرون شهر

 که گشت اومد بهمون گیر داد

 و گفت بریم پاسگاه و اینا ولی خدا رو شکر به خیر گذشت

 

 


ادامـ ـه حرفـ ـامـ
یکشنبه بیست و دوم آبان 1390 12:28 بهـ دستانــ•ŞÞŏŖŦŷ 太 ĞįŘĻ•| |

شکلکــ های آینـ ـ ـاز سلام عزیزانم شکلکــ های آینـ ـ ـاز

شکلکــ های آینـ ـ ـازعید قربان مبارکشکلکــ های آینـ ـ ـاز

شکلکــ های آینـ ـ ـازامروز تولد خواهرزاده ام هم هست شکلکــ های آینـ ـ ـاز

شکلکــ های آینـ ـ ـازالهی خاله فداش بشه تولدت مبارک نفس خالهشکلکــ های آینـ ـ ـاز

 

دوشنبه شانزدهم آبان 1390 11:31 بهـ دستانــ•ŞÞŏŖŦŷ 太 ĞįŘĻ•| |
ســــــــــــــــــــــــــلام

امروز هم رفتیم همون جای قبلی که بیرون شهر بود

یه جوی آب داشت

خیلی خوش گذشت ساندویچ و سمبوسه و سالاد خریده بود

رفتیم اونجا با هم خوردیم حدود 4ساعت با هم اونجا بودیم

اول خوردیم بعد با هم رفتیم بالای تپه ها و سنگ جمع کردم

بعدش هم اومدیم کنار آب

مامان فرهاد زنگید بهش که بره خونه ماشین رو بده که مامانش اینا برن بیرون

حرکت کردیم اول منو رسوند نمایشگاه کتاب

خودش رفت ماشین رو بده به مامانش اینا دوباره با آژانس برگرده پیش من

من رفتم توی نمایشگاه یه دور زدم تا فرهاد بیاد

خلاصه فرهاد اومد رفتیم کارت کتاب خریدیم بعد از غرفه های اول شروع کردیم

همش من خرید کردم نزدیک 80هزار تومن کتاب خریدیم

واسه خواهرزاده ام یه عروسک خریدم و کتاب داستان و جورجین و ...

ساعت 8بود که از نمایشگاه حرکت کردیم اومدیم خونه

من ساعت 8:15 رسیدم خونه مامانم بهم اخم کرده بود

اصلا باهام حرف نمیزد منم چیزی نگفتم

نمیدونم چرا مامان باد کرده ؟

 

یکشنبه پانزدهم آبان 1390 22:7 بهـ دستانــ•ŞÞŏŖŦŷ 太 ĞįŘĻ•| |
قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز  سلام قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز امروز زنگیدم به فرهاد داشتم حرف میزدم که همکارم اومد توی اتاق

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز گفت که بریم دیگه منم گفتم صبر کن دو مین دیگه همکارم نشست و منتظر من بود

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز من قرار بود یه موضوع رو به فرهاد بگم که این همکارم سر رسید

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز بعد به فرهاد گفتم بعدا بهت میگم گفت همین الان باید بگی

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز منم دوست نداشتم همکارم بدونه واسه همین گفتم بعدا بهت میگم

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز خلاصه فرهاد گفت اگه نگی نه من نه تو

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز منم گفتم باشه کاری نداری گفت دارم جدی میگم ولی من حرفاشو به شوخی گرفتم

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز گفتم خداحافظ با شوخی هم قطع کردیم

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز بعدش بهش اس دادم گفتم فرهادم؟

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز گفت فرهاد مرد همه چی تموم شد

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز داشتم دیوونه میشدم یعنی چی ؟

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز مگه من چیکار کردم؟

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز آخه همون موقع که داشتم با فرهاد حرف میزدم

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز گفتم فرهاد درک کن خواهش میکنم

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز بعد همکارم گفت آدمی که عاشقه درک هم داره

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز فرهاد به خاطر همین حرف که همکارم زده بود ناراحت شده بود

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز من فکر نمیکردم که ناراحت شده باشه

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز بعدش هم اس داد گفت من مطمئن نیستم که عاشق هستم یا نه؟

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز گفت میرم وقتی عاشق شدم برمیگردم

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز وای خدای من داشتم دیوونه میشدم

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز خلاصه با همکارم پیاده رفتیم تا به دانشگاه ما رسیدیم

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز خداحافظی کردم رفتم توی دانشگاه اول به فرهاد زنگیدم ج نداد

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز داشتم دیوونه میشدم

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز بهش گفتم باشه خودت خواستی بای اونم راحت گفت باشه خداحافظت

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز داشتم دق میکردم رفتم توی نمازخونه دانشگاه دوستام اونجا بودن

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز سحر و سلیمه باهاشون احوال پرسی کردم رفتم نشستم

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز بعد سحر یه آهنگ که استادشون خونده بود رو برام گذاشت

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز خیلی قشنگ بود خیلی سه بار اون آهنگ رو گوش کردم

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز بعدش یهو بغضم ترکید گریه ام گرفت سحر و سلیمه گفتن چی شده؟

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز گفتن فرهاد بهت چیزی گفته؟ گفتم نه

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز گفتن چی شده ؟ گفتم هیچی دلم گرفته

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز خیلی دلم گرفته بود خیلی

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز دوست داشتم بمیرم

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز همون موقع بود که فرهاد اس داد شوخی کردم باهات

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز خودتم خوب میدونی که من تنهات نمیذارم  

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز ادامه مطلب آهنگی که استاد سحر خونده هر کی خواست بگه رمز بهش بدم


ادامـ ـه حرفـ ـامـ
شنبه چهاردهم آبان 1390 20:46 بهـ دستانــ•ŞÞŏŖŦŷ 太 ĞįŘĻ•| |
ســــــــــــــــلام

دیروز مامــــــــــــان فرهاد با خواهرش اومدن منو دیــــــــــــدن

ازم آدرس خـــــــــــــونه و شـــــــــــــــماره خونــــــــــــــــــــه رو خواســــــــــــــــــتن

بعدش هـــم گفتن ایشـــــــــــالا دفعه بعـــــــــــــــد حرفامــــــــــون رو میزنیــــــــــم

آخه هـــــــــم چون من توی اداره کار داشتم هم اونا کار داشتن میخواســــتن برن

خلاصـــــــــــــــــــــــــــــــــــه ربع ساعـــــــــــــــــــــــــــــتی با هم حـــــــــــــرف زدیم

بعـــــــــــــــــــــــــدش هم خداحافــــــــــــــــــــــــــظی کردیم و رفتـــــــــــــــــــــــــیم

قرارمون هـــــــــــــــــــــــــــــــم توی کوچه روبـــــــــــروی اداره بــــــــــــــــــــــــــــــــود

شرمنـــــــــــــــــــــــــــــــــده بد نوشتم آخه حال نـــــــــــــــــــــوشتن نداشتــــــــــم

فقط خواســـــــــــــتم تاریخ دیدار من و مامان و خواهر فرهاد ثبت شده باشــــــــــه

بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــازم شرمنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــده

 

جمعه سیزدهم آبان 1390 22:14 بهـ دستانــ•ŞÞŏŖŦŷ 太 ĞįŘĻ•| |
 سلام  

  امروز دلم خیلی گرفته بود.

 رفتم دانشگاه از دست دوستم سحر ناراحت بودم.

 بهم دروغ گفته بود منم اصلا توقع نداشتم.

 بهش گفتم تو بهم دروغ گفتی دیگه برام مهم نیست هر چی بهم بگی.

 کلی نازم و خرید و اینا بعدشم کلاس مباحث رو زدیم رفتیم بیرون.

 سحر میخواست ازدلم در بیاره من و سحر و سلیمه بودیم.

 رفتیم یه کافی شاپ نهار چیپس پنیر خوردیم.

 بعدش هم ساعت یک بود برگشتیم دانشگاه.

 سحر کلاس معارف داشت آقا فرهاد هم همینطور.

 فرهاد با باباش رفته بود بیرون بهش اس دادم مگه نمیایی دانشگاه؟

 گفت چرا میام بهش گفتم بعد از کلاس کجا میری؟

 گفت میرم خونه دلم میخواست با هم بریم بیرون.

 گفتم باشه ازم پرسید چرا منم گفتم هیچی.

 قرار شد من و سلیمه بریم توی نمازخونه دراز بکشیم تا سحر کلاسش تموم بشه.

 بعد فرهاد زنگید گفت بیا بریم بیرون چون معارف داشت گفتم باشه.

 اگه درس مهمی بود نمیرفتم.

 خلاصه باید سلیمه رو دو در میکردم مونده بودم چی بگم.

 سحر قضیه ی من و فرهاد رو میدونه اما سلیمه نه.

 واسه همین گفتم پسرخاله ام داره میاد دنبالم آخه خونه ما دعوتن.

 سلیمه گفت چی شده حالا پسرخاله ات میاد اونم تنها.

 گفتم ما خیلی با هم راحتیم و اینا این حرفا رو نداریم.

 فرهاد رسیده بود گفت بیاد کوچه پشتی دانشگاه.

 گفتم تا ده مین دیگه میام.

 خلاصه پیچوندم و رفتم پیش آقامون.

 رفته بود ته کوچه بهش گفتم بیا من حوصله راه رفتن ندارم.

 رسید بهم تا اومدم سوار شم رفت جلوتر منم حرصم دراومد.

 دوباره اومدم سوار شم باز همینکارو کرد.

 گفتم یه بار دیگه اینکارو بکنی میرم خلاصه سوار شدم و حرکت کردیم.

 اول رفتیم یه جای خلوت که همیشه میرفتیم (بهشت زهرا).

 بعد دیدیم همه دارن مشکوک نگاه میکنن رفتیم یه جا دیگه.

 دلم بی نهایت گرفته بود توی فکر بودم.

 از شهر زدیم بیرون رفتیم یه جای خیلی قشنگ.

 یه جوی آب بود خیلی باحال بود خیلی رفتیم اونجا فرهاد گفت حالا از فکر در اومدی؟

 گفتم خیلی جای قشنگیه.

 پیاده شدم رفتم پایین چادرمو در اوردم و کفش و ها و جوراب هامو هم در اوردم.

 رفتم توی آب ۵دقیقه ای توی آب قدم زدم.

 بعدشم یکی دوتا عکس از هم گرفتیم.

 اومدیم بالا توی ماشین پایین شلوار خیس شده بود.

 باید صبر میکردیم خشک بشه.

 رفتیم توی ماشین من اومدم عقب کیفمو گذاشتم زیرسرم و دراز کشیدم.

 پاهامو گذاشته بودم روی دستگیره در تا شلوارم توی آفتاب باشه خشک بشه.

 فرهاد هم جلو دراز کشیده بود چند لحظه ای سکوت کرده بودیم.

 صدای آب آرامش خاصی به آدم میده خیلی خوب بود.

 بعدش شروع کردیم به حرف زدن.

 فرهاد صندلیش رو خوابوند روی من و دراز کشید که همدیگرو ببینیم.

 قشنگ چشم تو چشم هم بودیم دوست داشتم دست بکشم توی موهاش.

 اما حیف که نامحرمیم.

 کلی با هم حرف زدیم و خندیدیم.

 فرهاد رفت پایین و شروع کرد به شستن ماشین.

 من هنوز دراز کشیده بودم.

 بعد فرهاد رو صدا کردم که بیاد بریم اونجا رو ببینم گفت مثل دختر خوب بشین توی ماشین.

 دیدم نمیاد خودم رفتم خیلی دورتر از ماشین بود رفتم تا رسیدم.

 یه خرابه بود که توش تاریک بود من تا نصفه ها رفتم یهو ترسیدم.

 دیگه ادامه ندادم برگشتم طرف ماشین.

 توی راه کلی سنگ خوشگل پیدا کردم.

 رسیدم به همون جوی آب که کنار ماشین بود.

 فرهاد هم کارش تموم شده بود.

 رفتم سنگهایی که جمع کرده بودم رو بشورم.

 فرهاد هم اومد کنارم گفت بریم دیگه گفتم باشه بذار الان میام.

 حدود دو ساعت و نیم اونجا بودیم.

 چادرمو پوشیدم و نشستم توی ماشین که برگردیم.

 صدای آهنگ رو تا ته کردم و گفتم یواش بریم دوس ندارم زود برسیم.

 بیست دقیقه ای توی راه بودیم.

 خواست منو برسونه خونه و بره گفتم نمیخوام برم خونه بریم یه جایی با هم حرف بزنیم.

 رفتیم پارکینگ بیمارستان چون جای خلوتیه و گشت نمیاد اونجا.

 خلاصه کلی حرف زدیم و من یکی دوبار با گوشیم محکم زدم توی بازوش.

 الهی فداش بشم کلی دردش میگرفت.

 بعد من موهای جلوشو گرفتم کشیدم و همونجور داشتم با موهاش بازی میکردم.

 خیلی دوست دارم که وقتی حرف میزنیم دست بکشم توی موهاش.

 این و هم بگم من و فرهاد تا حالا به هم دست هم ندادیم.

 تمام شئونات اسلامی رو رعایت کردیم.

 نمیدونم حالا با موهاش بازی کردم گناهه یا نه.

 خلاصه دیگه منو رسوند خونه و خودش هم رفت خونه.

 اومدم خونه قرار بود مهمون بیاد هنوز نیومده بودن.

 رفتم توی آشپزخونه مامانم گفت که به بابات قضیه رو گفتم.

 گفت بابات ناراضیه میگه نه. میگه عقد نه ۴سال هم زیاده.

 گفت بابات میگه شاید پسره وسط راه ولت کنه بره.

 گفتم خب میخواهیم عقد کنیم که ول نکنه بره.

 مامان گفت نه بابات راضی نیست.

 به فرهاد اس دادم گفتم بابام ناراضیه قرار شد خودش با بابام حرف بزنه.

 من و فرهاد تصمیم داریم که خانواده ها رو راضی کنیم.

 من دوست ندارم با نارضایتی بهم برسیم.

 دعا کنید که مشکلات ما حل بشه.

پنجشنبه پنجم آبان 1390 19:15 بهـ دستانــ•ŞÞŏŖŦŷ 太 ĞįŘĻ•| |
قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز سلامقالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز یه خاطره دیگه از مسافرت دو نفری ما.

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز دیروز آقا فرهاد رفت شهرستان که مدرک کاردانیش رو بگیره.

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز برای دانشگاه گفتن گواهی موقت میخواد اونم رفت شهرستان.

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز منم قرار شد روز بعدش با اتوبوس برم شهرستان پیش فرهاد.

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز که امروز ساعت 6:30 صبح از خونه زدم بیرون ساعت 7 بلیط داشتم.

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز ساعت 7:30 حرکت کردیم ساعت 10:40 رسیدم شهرستان.

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز فرهاد اومده بود دنبالم پیاده شدم رفتم پیشش.

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز با هم پیاده رفتیم تا خیابون پایینی من گفتم منو برسون یه مسجد.

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز بعد خودت برو دنبال کارت توی دانشگاه.

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز رفتیم توی مسجد مراسم ختم بود فرهاد گفت بیا تاکسی دربست میگیرم با هم میریم.

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز تاکسی گرفتیم رفتیم دانشگاه که مدرکش رو بگیره.

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز رسیدیم فرهاد رفت مدرکش رو بگیره من توی ماشین نشستم.

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز فرهاد برگشت بهش مدرک نداده بودن همون گواهی موقت رو میگم.

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز به هر حال باز برگشتیم سر جای اولمون و پیاده شدیم و با هم قدم زنان راه افتادیم توی خیابونا.

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز رفتیم توی یه پارک نیم ساعتی نشستیم بعدش دوباره رفتیم توی شهر قدم زدیم.

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز اول رفتیم داروخونه من یه بسته قرص گرفتم بعد رفتیم بلیط بگیریم واسه برگشت.

 قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز بعدش هم رفتیم سوپری دلستر خریدیم.

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز بعدش هم رفتیم ماست و نون محلی اون شهرستان رو خریدیم.

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز همینطور قدم زنان راه افتادیم طرف ترمینال.

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز من نهار سالاد الویه درست کرده بودم آورده بودم همرام.

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز رفتیم توی یه پارک کنار ترمینال نهار خوردیم و حرف زدیم.

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز بعدش هم رفتیم ترمینال بلیط گرفتیم و نشستیم تا اتوبوس بیاد.

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز روی دیوارهای اونجا یادگاری نوشتیم.

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز بالاخره ساعت 2:15 اتوبوس اومد و سوار شدیم و به سوی دیارمان حرکت کردیم.

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز توی اتوبوس کلی حرف زدیم و خندیدیم.

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز دلم نمیخواست برسیم دوست داشتم واسه همیشه توی اتوبوس باشیم.

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز خلاصه ساعت 17:45 رسیدیم شهرمون.

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز یه ماشین دربست گرفتیم و اول منو رسوند خونه و بعدش هم خودش رفت.

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز دلم نمیخواست ازش جدا شم.

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز امروز بهترین روز زندگیم بود.(روز2پ)

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز خیلی خوش گذشت.

 

سه شنبه سوم آبان 1390 19:58 بهـ دستانــ•ŞÞŏŖŦŷ 太 ĞįŘĻ•| |
 سلام

من اومدم اما با یه خاطره خوب و بد.

من امروز با فرهاد قرار داشتم رفتیم یه جایی که کوه و جنگله و گشت هم زیاد داره.

ساعت 18:30 بود رفتیم هوا کاملا تاریک بود یه جایی نگه داشتیم که خیلی پرته.

بعد گفتم فرهاد بریم بالای کوه گفت نه بذار یه چی بخوریم بعد میریم.

منم پیله کردم رفتیم بالا خیلی سردم بود گفتم برگردیم توی ماشین.

داشتیم میومدیم پایین گشت ارشاد اومد طرفمون ما بالا بودیم زیاد دید نداشت.

من که داشتم سکته میکردم برگشتیم دوباره بالا رفتیم پشت درختا.

گفتم فرهاد فرار کنیم من میترسم بدنم می لرزید.

بعد دیدیم داره بی سیم میزنه آخه ماشین رو بد جایی پارک کرده بود.

جای پرتی بود. فرهاد گفت من میرم پایین تو برو بعد من میام دنبالت.

من داشتم دلستر میخوردم کوفتم شد کیک و رانی فرهاد رو گرفتم و از بین درختا بدو رفتم.

دور که شدم اومدم پایین رفتم اونور خیابون دو تا ماشین هی بوق میزدن.

کنارم که رسیدن گفتن تنها کجا میری بیا با هم بریم.

توی خودم خرابی کردم از ترس من تنهای تنها داشتم سکته میزدم.

بعد دیدم یه چند تا دختر دارن میان بدو رفتم طرفشون.

من که بغض کرده بودم نمیتونستم حرف بزنم بهشون گفتم میتونم کنارتون باشم.

گفتن آره چی شده پسره کاری باهات کرده؟

منم که به زور نفس میکشیدم گفتم گشت بهمون گیر داده.

گفتن خب چی شده حالا گفتم اون رفت منم اومدم.

مرده بودن از خنده با این حرف زدن من.

ازم پرسیدن چند سالته گفتم متولد 69 هستم تعجب کردن.

گفتم بهم بیشتر میخوره گفتن نه بابا ما فکر کردیم 75 هستی که اینقدر هول کردی.

خلاصه مرده بودم از خنده و گریه هردو با هم قاطی شده بود.

چند لحظه ای باهاشون بودم که فرهاد زنگ زد فکر کردم.

چون کیفم توی ماشینه داره میزنگه که برم و لو رفتیم.

وای داشتم سکته میکردم که دیدم گفت کجایی ؟

آدرس دادم اومد رفتم سوار شدم گفتم دیگه اینجا نمیام بغض کرده بودم.

دلم میخواست گریه کنم خیلی ترسیده بودم کلی سرفه زدم توی ماشین.

خلاصه به خیر گذشت اینم از خاطره بدمون ولی بعدش رفتیم یه جا دیگه روبروی بیمارستان.

توی پارکینگ آخه امنیتش بالاست و بهتره نیم ساعتی هم اونجا بودیم.

کلی خندیدم و بعدش هم من دعوا کردم سر یه موضوعی سر فرهاد داد زدم.

فداش بشم الهی فکر کنم ازم دلخور شد ازش معذرت هم خواستم.

منو رسوند خونه و رفت.

اینم از ماجرای امروز ما.

 

یکشنبه یکم آبان 1390 22:21 بهـ دستانــ•ŞÞŏŖŦŷ 太 ĞįŘĻ•| |

ســـــــــــــــلام

امروز با دوستام رفتیم مراسم ختم بابای یکی از دوستامون

وای خدایا مینا چقدر گریه میکرد 

ما هشت نفر بودیم مینا هم تو بغل هر هشت نفرمون هی گریه میکرد

و میگفت من بی بابا شدم

من دیگه بابا ندارم

خدایا خودت بهش صبر بده تا بتونه تحمل کنه

الان دو روزه یه لیوان آب هم نخورده

صداش بالا نمیومد بس که داد زده بود

خدا تمام اموات رو بیامرزه

اگه مطلب رو خوندی برای شادی روح بابای مینا یه صلوات هم بفرست

خدایا به مینا صبر بده ...

تا یه ماه آپ نمیکنم واسه یکی از بچه ها هم که عصری فهمیدم فوت کرده طلب آمرزش کنید اسمش حنانه است ...

زیارت عاشورا

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَباعَبْدِاللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا خِيَرَةَ اللَّهِ و َابْنَ خِيَرَتِهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ اَميرِالْمُؤْمِنينَ و َابْنَ سَيِّدِ الْوَصِيّينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ فاطِمَةَ سَيِّدَةِ نِساَّءِ الْعالَمينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا ثارَ اللَّهِ وَ ابْنَ ثارِهِ وَ الْوِتْرَ الْمَوْتُورَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَيْكُمْ مِنّى جَميعاً سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ يا اَباعَبْدِاللَّهِ لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ الْمُصيبَةُ بِكَ عَلَيْنا وَ عَلى جَميعِ اَهْل ِالاِْسْلامِ و َجَلَّتْ وَ عَظُمَتْ مُصيبَتُكَ فِى السَّمواتِ عَلى جَميعِ اَهْلِ السَّمواتِ فَلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسَّسَتْ اَساسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِ عَلَيْكُمْ اَهْلَ الْبَيْتِ وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقامِكُمْ و َاَزالَتْكُمْ عَنْ مَراتِبِكُمُ الَّتى رَتَّبَكُمُ اللَّهُ فيها و َلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً قَتَلَتْكُمْ وَ لَعَنَ اللَّهُ الْمُمَهِّدينَ لَهُمْ بِالتَّمْكينِ مِنْ قِتالِكُمْ بَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ وَ اِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَ مِنْ اَشْياعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ وَ اَوْلِياَّئِهِم يا اَباعَبْدِاللَّهِ اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ لَعَنَ اللَّهُ آلَ زِيادٍ وَ آلَ مَرْوانَ وَ لَعَنَ اللَّهُ بَنى اُمَيَّةَ قاطِبَةً وَ لَعَنَ اللَّهُ ابْنَ مَرْجانَةَ وَ لَعَنَ اللَّهُ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَ لَعَنَ اللَّهُ شِمْراً وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسْرَجَتْ وَ اَلْجَمَتْ وَ تَنَقَّبَتْ لِقِتالِكَ بِاَبى اَنْتَ وَ اُمّى لَقَدْ عَظُمَ مُصابى بِكَ فَاَسْئَلُ اللَّهَ الَّذى اَکْرَمَ مَقامَكَ وَ اَکْرَمَنى بِكَ اَنْ يَرْزُقَنى طَلَبَ ثارِكَ مَعَ اِمامٍ مَنْصُورٍ مِنْ اَهْلِ بَيْتِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ و َآلِهِ اَللّهُمَّ اجْعَلْنى عِنْدَكَ وَجيهاً بِالْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ يا اَباعَبْدِاللَّهِ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلى اللَّهِ وَ اِلى رَسُولِهِ وَ اِلى اميرِالْمُؤْمِنينَ وَ اِلى فاطِمَةَ وَ اِلَى الْحَسَنِ وَ اِلَيْكَ بِمُوالاتِكَ وَ بِالْبَراَّئَةِ [مِمَّنْ قاتَلَكَ وَ نَصَبَ لَكَ الْحَرْبَ وَ بِالْبَرائَةِ مِمَّنْ اَسَّسَ اَساسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِعَلَيْكُمْ وَ اَبْرَءُ اِلَى اللّهِ وَ اِلى رَسُولِهِ] مِمَّنْ اَسَسَّ اَساسَ ذلِكَ وَ بَنى عَلَيْهِ بُنْيانَهُ وَ جَرى فى ظُلْمِهِ وَ جَوْرِهِ عَلَيْكُمْ وَ على اَشْياعِكُمْو بَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ وَ اِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَ اَتَقَرَّبُ اِلَى اللَّهِ ثُمَّ اِلَيْكُمْ بِمُوالاتِكُمْ وَ مُوالاةِ وَلِيِّكُمْ وَ بِالْبَرآئَةِ مِنْ اَعْداَّئِكُمْ وَ النّاصِبينَ لَكُمُ الْحَرْبَ وَ بِالْبَرآئَةِ مِنْ اَشْياعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ وَ وَلِىُّ لِمَنْ والاکُمْ وَ عَدُوُّ لِمَنْ عاداکُمْ فَاَسْئَلُ اللَّهَ الَّذى اَکْرَمَنى بِمَعْرِفَتِكُمْ وَمَعْرِفَةِ اَوْلِياَّئِكُمْ وَ رَزَقَنِى الْبَراَّئَةَ مِنْ اَعْداَّئِكُمْ اَنْ يَجْعَلَنى مَعَكُمْ فِى الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ وَاَنْ يُثَبِّتَ لى عِنْدَآُمْ قَدَمَ صِدْقٍ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ اَسْئَلُهُ اَنْ يُبَلِّغَنِى الْمَقامَ الْمَحْمُودَ لَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ وَ اَنْ يَرْزُقَنى طَلَبَ ثارى مَعَ اِمامٍ هُدىً ظاهِرٍ ناطِقٍ [بِالْحَقِّ] مِنْكُمْ وَ اَسْئَلُ اللَّهَ بِحَقِّكُمْ وَبِالشَّاْنِ الَّذى لَكُمْ عِنْدَهُ اَنْ يُعْطِيَنى بِمُصابى بِكُمْ اَفْضَلَ ما يُعْطى مُصاباً بِمُصيبَتِهِ مُصيبَةً ما اَعْظَمَه وَ اَعْظَمَ رَزِيَّتَها فِى الاِْسْلامِ وَ فى جَميعِ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ اَللّهُمَّ اجْعَلْنى فى مَقامى هذا مِمَّنْ تَنالُهُ مِنْكَ صَلَواتٌ وَ رَحْمَةٌ وَ مَغْفِرَةٌ اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْياىَ مَحْيا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مَماتى مَماتَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ اَللّهُمَّ اِنَّ هذا يَوْمٌ تَبرَّکَتْ بِهِ بَنُو اُمَيَّةَ وَ ابْنُ آکِلَةِ الَْآکبادِ اللَّعينُ ابْنُ اللَّعينِ عَلى لِسانِكَ وَ لِسانِ نَبِيِّكَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فى کُلِّ مَوْطِنٍ وَ مَوْقِفٍ وَقَفَ فيهِ نَبِيُّكَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ اَللّهُمَّ الْعَنْ اَباسُفْيانَ وَ مُعوِيَةَ وَ يَزيدَ بْنَ مُعاوِيَةَ عَلَيْهِمْ مِنْكَ اللَّعْنَةُ اَبَدَ الاْبِدينَ وَ هذا يَوْمٌ فَرِحَتْ بِهِ آلُ زِيادٍ وَ آلُ مَرْوانَ بِقَتْلِهِمُ الْحُسَيْنَ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيْهِ اَللّهُمَّ فَضاعِفْ عَلَيْهِمُ اللَّعْنَ مِنْكَ وَ الْعَذابَ [الاَْليمَ] اَللّهُمَّ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلَيْكَ فى هذَ الْيَوْمِ وَ فى مَوْقِفى هذا وَ اَيّامِ حَياتى بِالْبَراَّئَهِ مِنْهُمْ وَاللَّعْنَةِ عَلَيْهِمْ وَ بِالْمُوالاتِ لِنَبِيِّكَ وَ آلِ نَبِيِّكَ عَلَيْهِ وَ عَلَيْهِمُ اَلسَّلامُ 

پس مى گویى صد مرتبه:

اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلى ذلِكَ اَللّهُمَّ الْعَنِ الْعِصابَةَ الَّتى جاهَدَتِ الْحُسَيْنَ وَ شايَعَتْ وَ بايَعَتْ وَ تابَعَتْ عَلى قَتْلِهِ اَللّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَميعاً 

پس مى گویى صد مرتبه:

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ ي اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ [اَبَداً] ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيارَتِكُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ 

پس مى گویى:

اَللّهُمَّ خُصَّ اَنْتَ اَوَّلَ ظالِمٍ بِاللَّعْنِ مِنّى وَ ابْدَاءْ بِهِ اَوَّلاً ثُمَّ الثّانِىَ وَالثّالِثَ وَ الرّابِعَ اَللّهُمَّ الْعَنْ يَزيدَ خامِساً وَ الْعَنْ عُبَيْدَ اللَّهِ بْنَ زِيادٍ وَ ابْنَ مَرْجانَةَ وَ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَ شِمْراً وَ آلَ اَبى سُفْيانَ وَ آلَ زِيادٍ وَ آلَ مَرْوانَ اِلى يَوْمِ الْقِيمَةِ 


پس به سجده مى روى و مى گویى:

اَللّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ حَمْدَ الشّکِرينَ لَكَ عَلى مُصابِهِمْ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلى عَظيمِ رَزِيَّتى اَللّهُمَّ ارْزُقْنى شَفاعَةَ الْحُسَيْنِ يَوْمَ الْوُرُودِ وَ ثَبِّتْ لى قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَكَ مَعَ الْحُسَيْنِ وَ اَصْحابِ الْحُسَيْنِ الَّذينَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ

یکشنبه هفدهم مهر 1390 18:46 بهـ دستانــ•ŞÞŏŖŦŷ 太 ĞįŘĻ•| |

ســـــــــــــــــــــــــــلام

یـﮧ اتفاق دیگـﮧ

منم دیشب بـﮧ مامانم همـﮧ چـﮯ رو گفتم

گفتم کـﮧ با فرهاد توﮮ نت آشنا شدم و اینا

و الان توﮮ دانشگاهمونـﮧ

مامان بهم گفت مامانش میدونـﮧ

 منم گفتم دو روزه کـﮧ بهش گفتـﮧ

مامان گفت شاید داره مسخره ات میکنـﮧ

 مطمئنـﮯ سرکارت نذاشتـﮧ

منم گفتم آره مطمئنم

و مامان فقط گفت مواظب رفتارت باش

منم گفتم چشم

دعا کنید

 

جمعه پانزدهم مهر 1390 14:45 بهـ دستانــ•ŞÞŏŖŦŷ 太 ĞįŘĻ•| |

این فال رو همین الان گرفتم.

با عرض پوزش لینکش خراب شده بازش نمیکنه

چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 22:56 بهـ دستانــ•ŞÞŏŖŦŷ 太 ĞįŘĻ•| |